تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی

بهتر دانستم که در چنین روزی یکی از آخرین یادداشتهای  خود ش اندیشه و اهداف والای او تقدیم کنم !ریعتی را از قول او و خطاب به همه ی دوستداران

بی کم و کاست !

  

  .........هنگامی که او آمد

این عصا و کوله بار و چاروقهای مرا به وی بسپار

و به وی بگو

چهل سال پیش

این عصا را بدست گرفتم

این چاروق را بپا کردم

و این کوله بار را بردوش گرفتم

 و براه افتادم

چهل سال ؛ خستگی نا پذیر و تشنه و عاشق

و به رفتن ادامه دادم

اکنون راه را تا به اینجا آمده ام

و تو پسرم !

عصایم را بدست گیر !

چاروق هایم را بپوش

و کوله بارم را بر پشتت نه

و این راه را

از اینجا که من آمده ام

ادامه بده .

و تو نیز ؛ در پایان زندگی خویش آنرا به فرزندت بسپار و وصیت کن تا راه را از آنجا که تو مانده ای ؛ادامه دهد.

 

 

 

 

( قسمتی از نامه دکتر شریعتی خطاب به پسرش احسان «تاریخ تقریبی نگارش فروردین پنجاه شش» مجموعه آثار شریعتی جلد اول ص 111 )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:59  توسط ناصر | 

 

 

 

سمفونی ایست !

 

گرمای لذت بخش آتش به همراه صدای سوختن چوب های خشک و برگهای تلنبار شده وقتی با سرمای پاییزی و بی خوابی تا دم صبح در پیاده رو های رسالت همراه بشه ، نتیجش معلومه ....

خواب لذت بخشی بعد از مدتها به سراغش اومده بود . . .

بعد کلی لرزیدن وول خوردن در پیاده رو ، روبروی یک  پارک  فسقلی ، چشماش گرم شده و اون رو به سفر شیرینی می برد .نمی دونست ساعت چنده اما میدونست که یکی دو ساعتی بیشتر به صبح  نمونده...

 آتشی رو که جفت و جور کرده بود لا اقل نیم ساعتی دوام می اورد و با احتساب ذغال و خاکسترش می شد دو ساعتی تخت خوابید ، تازه ... نیم ساعت بعد از خاموش شدن آتش هم ،بدن آدم داغ می مونه پس در جمع دو و نیم ساعت خواب شیرین رو شاخشه !....

با لذت خاصی کنار شعله های آتش و روی کارتنی که دیشب فراهم کرده بود خود رو جابجا می کرد شاید دو سه دقیقه بود که پلکهایش تحت تاثیر گرمای آتش روی هم آمده بود که ناگهان ضربه ای مهلک روی صورتش اون رو مثل برق از رویا بیرون آورد .

گرمای خون جاری شده از بینی و مزه ترش و شیرین اون  توی دهنش ، کرخی تن خسته از سرما و بی خوابی رو دو چندان کرد ..

هنوز در بی حسی ناشی از ضربه اول بود که باران ضربه باریدن گرفت چشمهاش رو باز کرد یک تابلو قرمز ایست شش ضلعی (درست از همونهایی که شبها از اون برای بازرسی ماشین ها استفاده می کنند )دو باره با سرعت به صورتش سرازیر شد. حالا بخشی از دیدش رو هم بخاطر خون جاری شده از چشمش از دست داده بود .با باقی مانده زاویه دید خود ادامه مسیر تا بلوی ایست رو که مستقیم در مسیر صورت و سرش در رفت و برگشت بود تعقیب می کرد !

یک دسته فلزی سفید رنگ که در انتهای اون یک دستکش چرمی سیاه و در ادامه بازوی زمخت در آستین کاپشن چرمی !

ضربات متوالی تابلوی ایست با آستین چرمی ادامه داشت و   باحالت خاصی که کاملا با ضربات هماهنگ بود کلمات رکیک و ناسزاهایی رو هم چاشنی  خودکرده بود.

مشتهایش را گره کرده در دو سوی سرش حفاظ قرار داد سرش رو توی شانه هاش برده و زانو هاش رو هم توی شکم خم کرده و منتظر ماند..

چاره ای جز تسلیم نبود ....

ضربه های پی درپی به روی سر و بدن می آمدند و می رفتند و انواع فحش و ناسزا با هماهنگی بسیار موزون  ولی دلخراش ،ضربات تابلوی ایست رو رهبری می کردند سمفونی فحش با هما هنگی ضربات تابلوی ایست همچنان در حال اجرا بود ....

لحظاتی طاقت فرسا سپری شد....!

پس از لحظاتی پر درد ! از ریتم ضربات مشخص شد که اجرای سمفونی به پایان خودش نزدیک شده  و ظاهرا آن مچ زمخت و خشن به آرامش رسیده و یا خسته شده بود ....

چانه ها و گلو ها همچنان می باریدند نت های سمفونی ایست ! را ......

دو بازوی قلدر در کاپشن چرم سیاه تن نحیف و خون آلودش رو همچنانکه روی سنگفرش پیاده رو چمباتمه زده بود مثل یک صید به تسخیر در آمده از روی زمین بلند کردند ..  ..

جای ناله ای هم باقی نمانده بود وقتی اون رو مثل عروسک خشک شده به طرف پراید مشکی با شماره های سبز رنگ می بردند چیز غریبی رو از پس پرده قرمز زنگی ناشی از خون جاری شده ،که روی چمشش کشیده شده بود  به زحمت می خوند ! !

روشن کردن آتش در جوار پارک ها ممنوع  !

توی دلش ادامه داد  !

بخصوص برای کارتن خوابها !

 

                              پاییز 86

                             تهران

                            بزرگراه رسالت

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:36  توسط ناصر | 

به كجا چنين شتابان ؟

 

گون از نسيم پرسيد  . . . .

 

......

امروز كودكي مي ميرد

 

 فردا كودكي زاده ميشود

 

امروز مادري از درد مي نالد

 

 فردا مادري از درد مي ميرد !

 

به كجا چنين شتابان ؟...

 

قيافه اي پف كرده داشت , صورتش كبود بود . . .

 

از درد ؟...

 

! از تشويش ؟....

 

 !از بي كسي ؟ !...

 

 از تنهايي ؟ ! . . .

 

نميدانم . . . .

 

کودکی درراه است.....

 

مي خواهد خود را بيافريند . . . .

 

مي خواهد حلول كند . . . .

 

 به سوي هستي .....

 

هست شود . . . .

 

من درد مي آفرينم . . . . پس هستم !

 

من زجر مي آفرينم. . . . پس هستم !

 

من پوكي استخوان , من كم خوني , من رنج , من اضطراب , من افسردگي . . . .من همه را من می

 آفرينم , پس هستم  !

 

اي كاش وقتي  همه را مي آفريدي , بودي  ! . . . .

 

تو درد را ...

 

تو رنج را...

 

تو بیماری و افسردگی را....

 

تو اضطراب و تشویش را...

 

تو همه ی اینها را آفریدی...

 

و ما با سهل انگاري , خون سردي , بي تفاوتی و با بي وجداني ما ....

نيست شدي ! . . . .

 

امروز مادري در اورژانس بيمارستان ميلاد با بي رحمي و به همراه دنيايي از نا اميدي ، ياس مرجوع شد!

 

 مادر، بناچار!

 

 در یک سواری پیزوری و بر روی صندلی پیکان و در راه بندان های کذایی تهران  كودكي  را آورد ,....

 

اما او نبود . . . .

 

همة علايم بودن را داشت ,  اما جانش را قربانی ندانم کاری ما کرده بود !

 

              مرده بود . . . .مرده !

             

    

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:27  توسط ناصر | 
عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد

این شعاری بود که دهه ۵۰ تا ۶۰ همه کسانی که آرمان خواه بودند و دلشون برای رهایی و آزادی و عدالت می تپید سر لوحه همه ایام نوروزشان می شد .

امروز وقتی باز اون رو تکرار می کنم دلم می لرزد ....

راستی طی این سالها چه اتفاقی افتاد که پاک ترین و آرمانی ترین آمال و آرزو های مردم این مرز و بوم این چنین تغییر کرد ؟

من در همین چهار دیواری خودم و در بین پسرانم همواره متهم به آرمان خواهی و ایده آلیستی هستم ...

چی شده که پس از کمتر از ۲۵ سال  تمامی اهداف مقدس ملت مان به یکباره تبدیل به "دم گزینی و "لحظه بینی" شده ؟.........

ما همه ساله در لحظه سال تحویل از خدا می خواهیم که احوال ما را به بهترین احوال متحول کنه ...

راستی این بهترین احوال رو کی باید برای این نسل  تعبیر کنه ؟

به چه زبانی ؟

با چه اهدافی ؟

برای همه کسانی که دلشان برای آزادگی و آزادی می تپه آرزوی به بروزی و به ورزی دارم !

دلتون هموراه زنده و امیدتان همواره پاینده !

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:23  توسط ناصر | 

 

 

سلام بر تو ای آخرین نسل شیر های آزاده ی  ایران!

 

29 اسفند !

روزی که یادآور غرور و همت والای ایرانیان آزاده است..

دکتر محمد مصدق !

نامی که تاریخ ایران در دوره معاصر همواره شرمنده ی او خواهد بود ...

نزدیک به یک قرن است که صدها میلیو ن ایرانی از تبعات ملی شدن صنعت نفت بهره مند هستند .....

و تو !

دکتر مصدق !

تنها نخست وزیری بودی که در ایام صدارت خود از دریافت حقوق خود داری می کردی !

تو هرگز از امکانات یک نخست وزیر ا" مسکن ، اتومبیل و ...."  استفاده  نکردی!

و ما سال هاست که حاصل غیرت و تلاش جهانی تو را به ارث برده و امروز مصرف !!!! می کنیم !

تو زنجیری را که استعمار پیر ! برگردنمان افکنده بود پاره کردی !

و ما بعد از تو .....آنرا بر دستانمان زدیم و امروز حاصل تلاش غیرتمندانه ات بلای اقتصاد ملتمان شده است !

دست اندر کاران سیاست و اقتصاد بعد از تو از نفت سلاحی ساختند در جهت اجرای سیاست های گروهی و حزبی و مصلحتی خود !

امروز در کنار گوشمان همان عرب های ملخ خور ! از نفت نردبانی ساختند برای رشد همه جانبه مردماشان

و ما امروز از نفت ویروسی ساختیم در جهت نابودی تولید ،صنعت ، و اقتصادمان !

ای بزرگ مرد تارخ معاصر !

زمان ما و نسل ما نیازمند نفیر دیگری ار گلوی توست !

ما را در یاب !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 7:20  توسط ناصر | 

بنام خدای شهیدان

 

من هر سال دراین ایام زبانم قفل می شود !

نوشتن از عاشورا دلی می خواهد به عظمت عاشورا !

نمی دانم چه بگویم مثل همیشه دست به دامن دکتر شریعتی می شوم تا سنگینی این روزها را برمن قابل تحمل کند !

منتخبی از سخنرانی معلم شهید در اسفند سال پنجاه، مسجد جامع نارمک تحت عنوان "پس از شهادت " :

 

شهادت "حضور در صحنه حق و باطل همیشه ی تاریخ است "

و غیبت؟!

آنهایی که حسین را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند ،اینها همه باهم برابرند ،هر سه یکی اند:

چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او، و چه آنهایی که در هوای بهشت به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت ، حسین را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه محرابها و زاویه خانه ها به عبادت خدا پرداختند ،و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند.زیرا آنجا که حسین حضور دارد – هر کس که در صحنه او نیست ،هر کجا که هست، یکی است،مومن و کافر،جانی و زاهد،یکی است ......

.....آری هر انقلابی دو چهره دارد : خون و پیام !

رسالت نخستین را حسین و یارانش امروز گزاردند ،رسالت خون را،رسالت دوم، رسالت پیام است!...

.....و رسالت زینب دشوارتر و سنگین تر از رسالت برادرش !

آنهایی که گستاخی آنرا دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند ،تنهابه یک انتخاب بزرگ دست زده اند ،اما کارآنها که پس ازاو زنده می مانند دشوار است وسنگین.

و زینب ماند ه است :

-         سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت بر خاندان ما عطا کرد ،افتخار نبوت ! افتخار شهادت !.......

.........هر انقلابی دو چهره دارد خون و پیام .

و هر کسی اگر مسولیت پذیرفتن حق را ، انتخاب کرده است، و هر کسی که می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه،مسئولیت آزاده انسان بودن یعنی چه،باید بداند که در نبرد همیشه ِی تاریخ و همیشه ی زمان و همه جای زمین –که همه صحنه ها کربلاست ،و همه ماه ها محرم و همه روزها عاشورا – باید انتخاب کند :

یا خون را ، یا پیام را ، یا حسین بودن را یا زینب بودن را ، یا آنچنان مردن را، یا اینچنین ماندن را.

اگر نمی خواهد از صحنه غائب باشد......

....آنچه می خواستم بگویم حدیث مفصلی است که در این مجمل  می گویم به عنوان رسالت زینب ،" پس از شهادت " ، که:

"آنها که رفتند کاری حسینی کردند ،

و آنها که ماندند، باید کاری زینبی کنند،

و گر نه یزیدی اند: !

******

 

در خاتمه نگاه کوتاهی دارم به دعای زیارت عاشورا

در بخشی از این زیارت نامه ما سه گروه را مورد لعن و نفرین قرار می دهیم

لعن الله امت قتلت و لعن الله .....

 لعنت خدا بر کسانی که تو را ( امام حسین ع )  به قتل رساندند !

لعنت خدا بر کسانی که در این قتل عام به قاتلین کمک و یاری رساندند !

و لعنت خدا بر کسانی که با سکوت خویش بر این جنایت مهر تا یید زدند !

آری سکوت در مقابل هر ظلمی مساوی است با عمل کردن به همان ظلم !

 

عاشورای 86

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 15:6  توسط ناصر | 

بخشش # بخشش

عجب شبي است امشب ,

ماشين دار شده ايم, شيك و پيك ! ! وانت پيزوري را داده پيكان مدل بالا خريده ايم !!!

خوب چكار كنيم ؟ برويم خيابان تخت طاووس رستوران طاووس جوجه كباب بخوريم ....

برويم فرحزاد كباب چنجه ! ؟ برويم ميدان وليعصر مرغ كنتاكي! ؟

بهتره برويم منزل مادر خانم , بين راه هم ميرويم رستوران جوان ! ....

در طول مسير هم با پسرم كه امتحان ديني دارد درسهايش را مرور ميكنيم !...

پيشنهاد ميدهم كه با هم بخوانيم !

كتا ب رابصورت تصادفي باز ميكنم , درس غدير! ماجراي غدير خم ! .....

.....هر كس كه من مولاي اويم علي هم  مولاي اوست !....

حسابي احساساتي شده و به منبر رفته ام !

محمد (ص)دو چيز را به يادگار گذاشته است , قران و عترت!

عترت .....يعني ابزاري براي عملي ساختن وعده هاي قران !

عترت .....يعني راهكاري براي رسيدن به عدالت اجتماعي !

عترت .....يعني پلي براي عبور از بي عدالتي !

عترت .....يعني چراغي براي گذر از گمراهي و ظلالت !

عترت .....يعني برابري , برادري !

همين طور براي خودم مي بافم ! عترت! عترت! عترت!....

حال درست روبروي رستوران رسيده ايم ,پارك ميكنم , كيف سامسونيت حاوي چند ميليون تومان پول نقد  حاصل فروش وانت را بر ميدارم , نشعة اتومبيل مدل بالا , خوش تيپ و خوش لباس , و بچه هاي تپل و مپل , ..... صلانه صلانه وارد رستوران ميشويم ! ! در مدخل ورودي دو تا دست خيلي كثيف نظرم را جلب ميكند .بين دو انگشت شست و اشاره يك ورق كوچك پرس شدة دعا توي ذوق ميزند ! چشمانم دستها را دنبال ميكند, آستين سفيد وچركي با بازوان لاغر و استخواني و گردني باريكتر از بازو , و بسيار چرك !!..... حال دهاني كثيف و بعد لباني خشك و ترك خورده !. . . . .

نگاهم به چشمانش كه ميافتد در دل ناسزا ميگويم !. . . . .

اه ! ... با اين قيافه اشتهاي آدم را كور ميكنند ! . . . .

-...آقا يك دونه از اينها را بخرين ! 100 تومان ! . . . .

. . . چقدر عجيب ! ورقهاي دعا , در دستهاي به اين كثيفي !

. . . چرا بايد اينها با اين وضع ! اينجا ! درست روبروي درب رستوران ! . . . .ورق دعا بفروشند ! . . .

بي اعتنا  و با دلخوري وارد رستوران ميشوم !

. . . خوب چي بخوريم ؟ !

. . . مرغ , برگ , باقلا با گوشت , كوبيده , جوجه كباب ! ! . . .

. . . اي بابا اين هم  شد  رستوران ؟ نه مرغ دارد نه  باقلا با گوشت . . .؟ !

بالاخره تصميم ميگيريم , جوجه كباب , برگ , كوبيده , نوشابه و ماست !

غذاها آماده ميشود ! , مهيا ميشويم , كوهي از برنج و كرة اضافي !. . .  نيم جوجه كباب , نيم برگ تلنبار ميشود ! نگاهم به بشقاب فرزندم كه ميافتد در دل ميخندم , امكان ندارد كه بتواني تمام غذا را تمام كني !   با دلخوري شروع ميكنم ,. . . چه اشكالي داره كه پدر بدون خورشت بخوره ؟ . . .

مادر هم كه در اختيار فرزند  ديگر است . . . .

مراسم اولية خوردن تمام شده , ولع گرسنگي پايان پذيرفته است , حالا ديگروقت گذشت و فداكاري  است , آرمان جوجه كباب مي بخشد وعلي با برنجهايش برج ميسازد ! تكه هاي گوشت در بشقاب با ضربه هاي قاشق به شرق و غرب شوت ميشود , چه بازي كسالت آوري ! ! . . . من هم از قبل سير شدن بچه ها  شام خورده ام , بيش از ظرفيت طبيعي ! ! . . .

كباب هاي آرمان اضافه آمده , ته ماندة ظرفها نيمي از غذاي سرو شده را شامل ميشود !

كنار ميز ما يك زوج جوان و يك دختر بچه شام ميخورند , دخترك خيلي شيطان است  , پدر ميگويد موش شو و بعد دخترك لبانش را جمع ميكند و ما همگي ميخنديم . . . .غرق لذت ميشويم ! !

چقدر شيرين ! چه شب خوشمزه اي داشتيم ! . . . .

ناگهان چيزي تكانم ميدهد !

تمام تنم يخ ميزند ! . . .

خداوندا . . ! , چرا چنين ؟ ! چرا اينجا ؟ . . . .

خداوندا . . . . خوب ميداني چگونه تنبيه كني!  . . . .

خوب ميداني چگونه ادب كني ! . . . .

خوب ميداني چگونه بيدار كني , چگونه از كرده مان شرمنده مان سازي ! . . . .

همان دو پسر ! . . . . دستان كثيف ! دهان كثيف  و گردن كثيف ! . . . .

خداوندا . . . . آنچه را كه  من كثيف  ميديدم . . . . عينكي بود بر چشمان من ! . . . .

خدو اندا ! . . . آنچه را زشت ميديدم پرده اي بود بر قلب سياه من 1 . . . .     

خدو اندا ! ..  .آنچه كه اشتها را از بين ميبرد . . . غرور و جهل و بي خبري بود ير ذهن آلوده  و بي خبرم !

. . . . هر دو ,  ميز به ميز ميدويدند و ته ماندة  يشقابها راپاك ميكردند ! . . . با عجله اي وصف نا پذير ماندة غذا ها را  مي بلعيدند ! قبل از سر رسيدن مسؤل جمع آوري ظروف !

مات و مبهوت نظاره گرم ! . . .

ثانيه ها به سختي ميگذرد , گلويم خشك و كامم تلخ شده , چيزي بر قلبم سنگيني ميكند !

..... كه ناگاه ضربه اي ديگر!

يك تكه جوجه كباب نيم سوخته , در بشقابي جا مانده . . . . يكي از بچه ها , تكه گوشت مانده را برداشته و تا نزديكي دهان ميبرد , و بعد . . . . نيم نگاهي به همراه خود كرده , دستانش را پايين مي آورد   ـ حسين بيا تو بخور . . . . بيا اين به توميرسد . . . .

ـ نه تو بخور . . . .

ـ نه تو بخور . . . .

توان ايستادن ندارم , از جهنمي كه برايم بوجود آمده مي گريزم !

..... مي گريزم از فضايي كه خود آتش بيار و فروزندة آن بوده ام  !

......مي گريزم ,كه نه توان تماشاي بهشت سهل الوصول آنان را دارم و نه لياقت تماشاي صحنة فداكاري و گذشت شان را . . . .

                                                ****** 

 

  ـ ما مي بخشيم , زماني كه ديگر جايي براي خوردن نداريم  !

  ـ ما مي بخشيم , آنچه را كه به آن نياز نداريم ! 

  ـ ما مي گذريم , زماني كه تحمل داشتن آنرا نداريم ! 

  ـ عدالت مان در گرو بي نيازيمان . . . .

  ـ گذشت مان در گرو سيري مان . . . .

  ـ مهرباني مان در گرو متنعم شدنمان شده است !

وآنان . . .

  ـ عدالت شان در گرو نيازمندي شان !

  ـ گذشت شان در گرو گرسنگي شان !

  ـ مهرباني شان در گرو مهرباني شان !

آري ! دكتر راست ميگفت علي(ع) تنها است , در جمع دوستانش . . .در جمع مدعيانش . . . .

ما خود را مدعي فكر علي (ع) و  وارث سنت او ميدانيم وليكن هرگز پيرو او نبوده و نيستيم!

و آنان نه علي(ع) را مي شناسند نه پيامبر(ص) را و نه عترت را . . . .اما در راه و  آرمان اوگام برمي دارند!

علي (ع) زنده است در وجود آنان و در قلب آنان ! و قلب او در قلب كوچكشان مي تپد ! تا ما ببينيم و شرم كنيم از خود . . . . و ادعاهايمان ! . . . .(و نريدن نمن الذين استضعفو في العرض و نجعلهم أيمه و نجعلهم الوارثين )